العلامة المجلسي

595

حياة القلوب ( فارسي )

پس خدا وحى نمود بسوى أو كه : بگو به ايشان كه مدت را بيست سال گردانيدم . پس گفتند كه : نمىآورد خير را بغير از خدا . پس خدا وحى نمود كه : بگو به ايشان كه مدت را ده سال گردانيدم . پس گفتند : بدى را دور نمىگرداند بغير از خدا . پس خدا وحى نمود كه : بگو به ايشان از جاى خود حركت نكنند كه رخصت داده‌ام در فرج ايشان ، پس در اين سخن بودند كه ناگاه خورشيد جمال حضرت موسى عليه السّلام از أفق غيبت بر ايشان طالع گرديد وبر درازگوشى سوار بود . آن عالم خواست كه به ايشان بشناساند امرى چند را به آنها كه مستبصر وبينا گردند در امر حضرت موسى عليه السّلام ، پس موسى عليه السّلام به نزد ايشان آمد وايستاد وسلام كرد ، آن عالم پرسيد : چه نام دارى ؟ فرمود : موسى . پرسيد : پسر كيستى ؟ فرمود : پسر عمران . گفت : أو پسر كيست ؟ فرمود : پسر قاهث پسر لاوى پسر يعقوب عليه السّلام . گفت : براي چه آمده‌اى ؟ فرمود : براي پيغمبرى از جانب حق تعالى . پس عالم برخاست ودستش را بوسيد . حضرت موسى پياده شد در ميان ايشان نشست وايشان را تسلّى داد وبه امرى چند ايشان را از جانب حق تعالى مأمور گردانيد وفرمود : متفرق شويد . پس از آن وقت تا فرج ايشان به غرق شدن فرعون چهل سال بود « 1 » . وبه سند حسن از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول است كه : چون حضرت

--> ( 1 ) . كمال الدين وتمام النعمة 145 .